آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

شیشه شیرگرفتنت ...

  نویسنده این مطلب : خاله راضیه   اینم آی هان و  شیشه ی شیرش ... ! البته, خوشگل من شیر مامانیشو می خوره ؛ ولـــــی دکتر گفته هر از گاهی برا تقویتت یه کوچولو شیر خشک هم بهت بدیم ... ...
21 فروردين 1393

جشن روز دهم ...

  نویسنده این مطلب: خاله راضیه نازگله خاله , ســـــــــــــــــــــــلام ... امروز مامانی و بابایی برات یه جشن مفصل تدارک دیده بودند و کلـــــــــــــــــــــی مهمون اومده بودند که تو رو ببینن و به مامانی و بابایی تبریک بگن ... امروز کلی خسته شدی از بس تو بغل این و اون رفتی ...  اگه می تونستی حرف بزنی حتماً اعتراض می کردی و می گفتی وقت تموم شد , بســــــــه ...  امـــــــــــــــــا تو با شجاعت تمام و با خوشروئی , این خوان رو هم پشت سر گذاشتی این عکس خانوادگی رو آخر شب بعد رفتن بقیه مهمونا گرفتیم. یه کم که بزرگ شدی همه رو می شناسی ولی الان  بهتره معرفی کنم: از همین کنار , ...
10 فروردين 1393

اولین / حموم ...

  نویسنده این مطلب: خاله راضیه جیگر خاله , امروز حموم کردی و خوشگلتر و ترگل ورگل تر شدی ... 2 تا مامان بزرگا, و مامانی حمومت می کردندو بابایی و خاله ملیحه نظارت می کردند ...   وااااااااااااااااااااااااای تولو خدا, لختی ازم عسک نگیرینااااااااااااااااااااااا ... خلاجت می کشم ... حالا که قول دادین , باشه اجازه می دم ازم عسک بگیلین ... اینم یه فیگوله دیگه .. حالشو ببلین ... ...
10 فروردين 1393

عقیقه ...

نویسنده این مطلب : خاله راضیه امروز بابایی برات یه گوسفند خرید که قربونی کنن ... به پیشنهاد من , چون روز هفتمته اونو عقیقه کردند و آماده کردند که فردا , عمــه اعظم بابایی ( که انشاءالله همیشه تنش سالم باشه )  بصورت قیمه بپزدش و با پلو , بین فقیر فقرا و فامیل پخش بشه .( چون رسم عقیقه همینه که گوشت پخته بشه و  پخش بشه ) قبول باشه انشاالله ...
7 فروردين 1393

تست تیروئید!

نویسنده این مطلب: خاله راضیه ســـــلام ,ســـــــلام خوشگل خاله , امروز قرار بود بره برا تست تیروئید ...  من و بابایت حدودای ساعت 10 راهی درمانگاه شدیم ...کلــــــــــــــی نی نی اونجا بود که همـــــــــه شونم برا تست اومده بودند. نوبت ما که رسید و رفتیم تو , خانم پرستاره یه حوله ی گرم به من داد که پای راستتو بزارم لاش ... بعد بردمت رو میز مخصوص نوزادان گذاشتم و خانمه یه سوزن تو پاشنه ات کرد و یه قطره خون ازش گرفت ... ماشالله هزار ماشالله , خیلی خوب دووم آوردی و فقط یه کوچولو گریه کردی, بعدشم گرفتی خوابیدی ... ولی خاله , من دلم همچین وا رفت که نگو   اینم عکس امروزت ... مامان بزرگا آماده ات کرد...
5 فروردين 1393

یه روز زرد !

نویسنده این مطلب: خاله راضیه آخ آخ آخ از دست این بیماری زردی یه اسم دیگه هم داره فکر کنم یرقانه ؟! دیشب مامانی یه خورده شک کرده بود .. امروز صبح شکش به یقیق تبدیل شد و زودی با بابایی تو رو بردند بیمارستان .. من و عمو محمد علی هم خودمون بهتون رسوندیم و بعد آزمایش مشخص شد که حدود 12 تا زردی داری و بهتره بستری شی .. خانمای پرستار گفتند , حسابی شیر بخوری و شکمتو پر کنی که بعدش ببرنت تو اتاق ویژه و زیر نور مخصوصی بزارنت تا خوب بشی .. تو هم که اصلاً حال نداشتی و نمی تونستی شیر بخوری , به زور یه کم شیر خوردی و لباساتو در آوردند و بردنت , مامانی هم هــــــای هـــــــای گریه می کرد , منم به زور خودمو نگه داشته بودم و سعی می کردم مامانی ر...
3 فروردين 1393

اومدن به خونه

نویسنده ی این مطلب : خاله راضیه یه سلام دیگه به پسر گل گلابمون امروز جمعه اول فروردینه 1393 هست و تو زیباترین هدیه  نوروزی به خونواده هستی ... قدمت مبارک عزیزم . امروز بعد از ظهر تو و مامانی از بیمارستان به خوتون اومدین .. هم ما و هم خونواده ی بابایی پیشتون بودیم , بهتره بگم پیش تــــــــــو .. چون هرجا که تو می رفتی به لشکر از عمه ها و خاله ها و زن عمو و دختر عمه , پشت سرت به راه می افتادند... و این زیباترین لحظات برا همه مون بود ... دیشب چشاتو باز کرده بودی و ما کنارت نبودیم که ببینیمت برا همین امروز همــــــــــه  مشتاقانه منتظر بودیم که اون چشای ناز و خوشگلتو باز کنی. و عکسات : اینم عکس امروزه, که اگ...
1 فروردين 1393

روز موعود ...

  نویسنده این مطلب: خاله راضیه   بالاخره روز موعود رسید ... عـــــــــــزیــــــــــــــــزم , بعد چنـــــــــــــد ماه انتظار , امروز ساعت 5.5 مامانی رفت  که تو بیمارستان بستری شه تا مراحل لازمه رو طی کنه ( البته قرار بود 16 فروردین به دنیا بیایی که , نتونستی صبر کنی و گفتی الا و بلا باید سر سال تحویلی پیش مامان  و بابام باشم )... خاله ملیحه هم با مامانی و بابایی رفته بود .. حدودای 7و 45 دقیقه ی صبح تو بدنیا اومدی و به جمع ما پیوستی و با خودت کلی شادی و شعف آوردی ...  فکر کنم حدودای ساعت 9.5 بود که خانمای پرستار آوردنت پیش مامانی ... وقتی خانمای پرستار تو رو آوردند , اشک تو ...
29 اسفند 1392

آماده کردن اتاقت 2 ...

نویسنده این مطلب: خاله راضیه ســـــلام قند عسل خاله ... انگار دیشب تو هم ذوق زده بودی و حسابی برا خودت شادی می کردی ( نقل قوله مامانیته ). دلم برات بگـــــــــــه ؛ امروز بعد از ظهر هم  برا اتمام ماموریت دیروز راهی خونه تون شدیم و باقی کارا رو انجام دادیم . عصر هم عمه هات و عمو و زن عمو و مامان بزرگ و بابا بزرگت هم اومدند و دور هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم و کلی از وسایلات عکس گرفتیم ... دیگـــــــــــــــــــه داریم برا اومدنت لحظه شماری می کنیم . خوشگله خاله ؛ عکساتم می ذارم که بزرگ که شدی بهشون نگاه کنی و حس و حال مارو درک کنی اینم لحافته که خاله ها و مامانی , به کمک ه...
23 اسفند 1392